ایران: سولانا از بسته پیشنهادی ما استقبال کرده
سعید جلیلی، مذاکره کننده ارشد هسته ای ایران در گفتگو با خبرنگاران گفت که خاویر سولانا، مسئول سیاست خارجی اتحادیه اروپا از بسته پیشنهادی ایران استقبال کرده است.
بر منکرش لعنت!! اينم شاهدی بر ادعای جليلی ها و امثالهم!
اروپا تحریم ایران را تشدید کرد
اتحادیه اروپا جهت تحت فشار گذاشتن ایران برای توقف غنی سازی اورانیوم بر سر تحریمهای مالی جدید علیه ایران توافق کرد.
بر اساس موازین جدید کلیه دارایی های بانک ملی، بزرگترین بانک ایران، در اتحادیه اروپا مسدود خواهد شد.
Monday, 23 June 2008
بر منکرش لعنت!
Posted by عسل بانو at 15:18 | Links to this post
Labels: درد مشترک
Sunday, 15 June 2008
گرفتار
کارم بدجوری گرفتارم کرده. اونقدر که ديگه سرک کشيدن تو وبلاگستان و وبلاگ نوشتن برام مثل انجام گناه کبيره شده!
فقط تعطيلات آخر هفته ميمونه که اونم ترجيح ميدم انترنت بازي نکنم بلکه اعصابم کمتر خط خطي بشه! اما با وجود همه اينها و از آنجائی که توبه گرگ مرگه، اخبار وطن رو دنبال ميکنم. اخبار راجع به ضرب الجل متأهل شدن مجردين شاغل در عسلويه و جاهای ديگه يا اخراجشون از کار. اخبار تجاوز مسئولين و کارکنان دانشگاهها به دانشجويان دختر و بگير و ببند خانومها و بگير و برو! انگاری عادت کرده ام به خواندن اين اخبار! می خونممشون و بعدش ساعتها و حتی روزها راجع بهشون فکر ميکنم. فعلا همين. مگه کاری هم از دستم برمياد.
تازه بر مبنای پست ايشون هويت ملی هم که ندارم. پس بهتره همون عسل بانو باشم که در خانه خيال هويتم شکل ميگيره؛ فارغ از هر واژه تعريف شده قلمبه سلمبه و دست و پاگيري!
Posted by عسل بانو at 16:57 | Links to this post
Labels: روزمره, زندگی در انگلستان
Saturday, 7 June 2008
زندگی ادامه دارد.
فکر نکنين که وقتی مسئله مهمهی به نام قيمت مسکن پيش مياد فقط دولت محترم ماست که مثل خر تو گل مونده! به دليل افزايش سرسام آور قيمت مسکن در انگلستان در چند سال گذشته، و با اعتراضات قشری که می خواهند (بخوانيد آرزومند هستند!) صاحب مسکن شوند و صذ البته تحليل های اقتصادانان که يا از طريق رسانه ها پخش ميشه يا ستون هميشگی روزنامه ها؛ اخيرا دولت استعمارگر! با همراهی بانکها و مسکن سازان و مشاوران زبده، برنامه ای رو تدوين کرده که بانکهای مربوطه 50 درصد قيمت زمين رو وام بدهند به مردم و 50 درصد باقی مانده را هم دولت وام کم بهره در اختيار متقاضی بگذارد. و از آنجائی که سودجو همه جا پيدا ميشه برای اينکه از اين برنامه سوء استفاده نشه دولت تعيين کرده که اولا اين وامها فقط به عده خاصی مثل کارمندان مشاغل کليدی مثل امور بهداشت وسلامت که شامل پرستاران، و شاغلين پيراپزشکی و همچنين اونهائی که در امور تعليم و تربيت هستند مثل معلمان و ... و در نهايت خانواده های کم درآمدی که دولت در امر اسکان بهشون کمک ميکنه ولی با گرفتن اين وامها ميتونند مستقل بشوند. حالا چه جوری اينگونه خانواده ها ميتونند وام رو پس بدهند هم داستان ديگريست که فعلا بماند! ثاني وقتي خانه خريداري شد قابل اجاره دادن نيست و فقط خريدار بايد در اون زندگي کنه. ثالثا اگه خواست بفروشه دولت سهم 50 درصدی خودشو برميداره و بانک هم در ازای دريافت کامل وامش 2-3 درصد مقدار وام از طرف قرامت ميگيره!
در کنار همين داستان پيچيده، برنامه های ديگری هم تدوين شده که اونهائی که توانائی خريد خونه يه خوابه رو دارند ولی دلشون ميخواد خونه دو خوابه يا بزرکتر بگيرند ميتونند از اين مصوبات استفاده کنند.
دو نمونه از اون مشارکت در سرمايه و سود ومشارکت در مالکيت هست. در اين مورد سازنده مسکن 25 درصد شراکت ميکنه و خريدار هم 75 درصد. بسته به نوع مشارکت قوانينش هم فرق ميکنه. مثلا مشارکت در سرمايه به اين صورت هست که خونه 6 دانگ به اسم خريدار ميشه و در يه مدت تعيين شده مثلا 10 ساله صاحب خونه ميتونه 25 درصد سهم مسکن ساز رو پس بده. ولی 25 درصد قيمت روز خونه حساب ميشه. مثلا اگه فيمت خونه زياد شده هر دو طرف سود ميکنند و اگه کم شده باشه هر دو ضرر ميکنند. البته در اين برنامه هم باز خريدار حق اجاره دادن خونه قبل از بازپرداخت سهم مسکن ساز رو نداره ولی ميتونه خونه رو بفروشه يا به نام فرد ديگری منقل کنه که در هر مورد مسکن ساز درجا سهمش رو از مالک اصلی درخواست خواهد کرد و تا سهمش رو نگيره معامله انجام نخواهد شد.
با اين تفاسير و با کلی تحقيق و مشاورت با افراد کارآزموده در بازار مسکن منم تصميم گرفتم با توجه به بازار متزلزل مسکن اين روزها برم دنبال برنامه مشارکت در سرمايه. خونه مورد نظر رو با کلی کلنجار رفتن با خودم و مشاورتهای چند ساعته با دوستان و بازديد چندين و چندباره انتخاب کردم و قرار شد نامه از بانک ببرم که با توجه به حقوقم ثابت کنم که توانائی بازپرداخت وام رو دارم. نامه رو جور کردم و قبل از اينکه برم خونه رو رزرو کنم رفتم يه بارديگه با مشاور مالی بانک قرار گذاشتم که همه قوانين و مقررات رو چک کنه که 100 درصد مطمئن بشم که وام جور ميشه. البته اين وام رو بانک ميده و دولت هيچ نقشی نداره. ديروز نرفتم سرکار که اين کارخا رو انجام بدم. رفتم بانک و بعد از صحبت با مشاور همه برنامه هام نقش برآب شد! ظاهرا مشکل کاهش قيمت مسکن و عدم توانائی بازپرداخت وام گيرنده ها به قدری جدی شده که صاحبان بانکها رو وادار به سختگيری بيشتری کرده. در همين راستا بانک مد نظر من که قبلا به من گفته بود بايد 10 درصد وام درخواستی ام رو پول داشته باشم تا بتونم وام بگيرم برا اون 75 درصد سهم سرمايه مشارکتی ام در خريد خونه؛ حالا اين 10 درصد شده 25 درصد!! با عصبانيت به مشاور ميگم تصميم گيرندگان اين طرح فوق العاده احمقند! جا ميخوره و ميگه چطور؟ ميگم خيلی ساده! چون اگه من نخوام از برنامه مشارکت استفاده کنم فقط بايد 10 درصد قيمت خونه رو داشته باشم که الانم دارم و نيازی به نگرانی نيست ولی اگه 25 درصد اون 75 درصد باشه درواقع من بيشتر از 10 درصد قيمت اصلی خونه بايد پول داشته باشم و تازه مسکن ساز هم شريک سرمايه است. خُب مگه من مريضم همچنين حماقتی رو تقبل کنم!؟ در حالی که گيج و ويج شده بود گفت مطمئنی که بيشتر از 10 درصد ميشه؟ گفتم تو امور مالی خوندی و حساب کتاب سرت ميشه نه من! بشين عدد بذار و ضرب و تقسيم کن ببين داستان از چه قراره! تا ماشين حسابشو در مياره لجم ميگيره و ميگم نمی خواد پيچيده کني! قيمت رو بگير100 هزار و به من بگو 10 درصد 100 هزار بيشتره يا 25 درصد 75 هزار؟ ميبينم باز ميخوغد مپبزنه تو ماشين حساب! ميگم شرمنده. من کار دارم بايد برم.
از بانک ميام بيرون و ميرم بانک بعدي. بعدی و بعدي و... روز که تموم ميشه خسته و کوفته ميرم تو يه کافه ميشينم و يه چائی معمولی با شير جلومه. تو ذهنم تمام روز رو مرور ميکنم و در نهايت بغضم مي ترکه. از خودم می پرسم من اين جا چی کار ميکنم؟ هدفم از زندگی چيه!؟ و تا ميتونم خودمو سرزنش ميکنم. خوب که اشکام تموم ميشه و ياد ايران و هزاران بدبختی لاينحلش می افتم باز اميدوار ميشم که درسته که اين مشکل مقطعی اين روزها آرامش رو از من گرفته ولی هيچ کس به شخصيتم توهين نميکنه. کمتر دروغ ميشنوم. کمتر حقم ضايع ميشه و هزاران مورد ديگه. با ديدن دوتا چشم آبی به رنگ دريا که ظاهرا تمام مدت داشته با من قايم باشک بازی ميکرده لبخندی به لبم ميشينه. کودکی تقريبا يک ساله تو کالسکه اش همه مدت شاهد اشک هام بوده. با نگاهم باهاش شيطنت ميکنم و اونم ذوق ميکنه و ميخنده. ميخواد بيشتر باهاش شيطنت کنم ولی من بايد برم. بلند ميشم و از شيشه پنجره بيرون رو ميبينم که چقدر همه شاد و خندان تو خيابون دارن ميرن و ميان. از راه پله که بيرون ميام گوشی رو ورميدارم و شماره مادرم رو ميگيرم. در همچين حالاتی فقط شنيدن صدلی اون و شوخ طبعی های اونه که زندگی رو برام قابل تحمل ميکنه. زنگ زنگ خونه مياد و من تو جمعيت شاد و خندان گم ميشم.
Posted by عسل بانو at 10:23 | Links to this post
Labels: زندگی در انگلستان
Monday, 26 May 2008
SHANIA TWAIN - MAN I FEEL LIKE A WOMAN
Posted by عسل بانو at 18:41 | Links to this post
Labels: زندگی در انگلستان
You're Still The One
(When I first saw you, I saw love.
And the first time you touched me, I felt love.
And after all this time, you're still the one I love.)
Looks like we made it
Look how far we've come my baby
We mighta took the long way
We knew we'd get there someday
They said, "I bet they'll never make it"
But just look at us holding on
We're still together still going strong
(You're still the one)
You're still the one I run to
The one that I belong to
You're the one I want for life
(You're still the one)
You're still the one that I love
The only one I dream of
You're still the one I kiss good night
Ain't nothin' better
We beat the odds together
I'm glad we didn't listen
Look at what we would be missin'
I'm so glad we made it
Look how far we've come my baby 
Posted by عسل بانو at 18:24 | Links to this post
Labels: زندگی در انگلستان
فقط از ما ايرانی ها برمياد!
باورتون بشه يا نه من الان با جوراب کلفت و 3 لايه لباس و ژاکت کلفت نشستم تو اتاقم که طبقه دوم هست و بايد گرمتر از اتاقهای طبقه همکف و اول باشه. پس حال کنين تو اون هوای آفتابی و گرم.
اينجا سرده ه ه...آفتاب سوزانم آرزوست!
دو هفته پيش هوا بهاری شد و کمي هم آفتاب و گرما نسيبمون شد. منم رفتم 6 تا بلوز آستين کوتاه و خوشگل خريدم که 6 رنگ شاد و مختلف هستند ولی کلا سه مدل هستند! يعنی از هر مدل دو رنگ مختلف خريدم! تن خورش خيلی عالی بود آخه. دوخت و مدلش هم که بيست! رنگ صورتی خيلی کمرنگ که مدلش هم خيلی به دلم نشسته بود رو اول پوشيدم. از بس همکارا از خانم و آقا تعريف و تمجيد کردند منِ بي جنبه هم فرداش رنگ قرمز گوجه اي يه مدل ديگه رو پوشيدم! پس فرداش هم آبی آسمانی اونی که روز اول پوشيده بودم رو تنم کردم! روز چهارم سفيد-شيری اونی که قرمز گوجه ای بود رو پوشيدم! روز جهارم سبز ملايم مدل سومی رو پوشيدم. سر ميز ناهار يک دانشجوی ايرانی که دوره اينترنشيپ رو تو شرکت ما ميگذرونه اومد جلوی همه گفت چه رنگ ديگه اين مدل بلوز رو داري؟!!من که از خنده روده بر شده بودم گفتم زرد ليموئي! رئيسم که روبروم نشسته بود گفت: عجب پسر تيزهوشي! من که متوجه نشده بودم بلوزهات جفت جفت هستند! من که بيشتر خنده ام گرفته بود از بقيه پرسيدم که متوجه جفت بودن بلوزهام شده بودند يا نه؟ از 10 نفر سر ميز فقط جواب 2 نفر ديگه مثبت بود و اون دو نفر هم ايرانی بودند!
نتيجه گيری اخلاقيش به عهده شما! آيا ما ايرانيها نسبت به ملل ديگه ظاهر بين تريم و ناخودآگاه ذهنمون آموزش ديده که هميشه به ظاهر آدما و پوششون دقت کنيم؟ آيا با توجه به اينکه بقيه ايرانی های حاضر هم دقت کرده بودند به اين موضوع ساده، بيانگر اينه که همه ما ناخودآگاه آموزش ديده ايم که حتی در پوشش همکارانمان هم کنجکاوی کنيم؟ اصلا نفس اينگونه دقت کردن يا کنجکاوی پسنديده است؟ شما جای من بودين عکس العملتون در غياب اين اظهار نظر چی بوده؟
Posted by عسل بانو at 15:37 | Links to this post
Labels: زندگی در انگلستان, مقايسه فرهنگي-اجتماعي
Eurovision 2008
پريشب نشستم مسابقه يورو ويژن رو تماشا کردم. وقتی داشتم برنامه رو نگاه ميکردم فکر ميکردم چرا هرچه خوشی و شادی است بايد نصيب اروپائی ها و امثالهم بشه؟ مگه ما خاورميانه ايها چه گناهی کرديم که بايد همش اخبار جنگ و خونريزی بشنويم و تلويزيون ملی مون همش عزا و بدبختی ديگر خاورميانه ايها رو نشونمون بده آخه؟! نميگم رقص و موسيقی نشون بدهند که احساسات عده ای جريحه دار بشه ولی همانگونه که احساسات عده اي ممکنه اونجوري جريحه دار بشه عده اي امثال من هم هستند که از شنيدن اخبار کشت و کشتار ديگه واقعا حالمون به هم ميخوره. پس احساسات جريحه دار شده ما چي؟ نکنه امثال من جزء آدم حساب نمی شيم؟!
Posted by عسل بانو at 15:32 | Links to this post
Labels: مقايسه فرهنگي-اجتماعي
سلامی مجدد
سلامی مجدد پس از غيبتی تقريبا طولاني. دليل عمده غيبتم عدم رغبت فلبی در نوشتن بود. هرچند که ميدونم مطالبم آنچنان خريداری هم نداره ولی دوست دارم همين پستهای گاه و بی گاه هم خيلی رنگ روزمرگی به خود نگيره. يکی از دلايل ديگه هم تعليم خودم هست که سعی کنم زياد وارد بحث های سياسی نشوم. کلا دور از وطن که باشي خيلي خيلي بهتر ميتوني مشکلات اقتصادي و سياسي وطنت رو ببيني و با شرايط بين المللی مقايسه کني. همين ابزار و توانايی در اين مقايسه بيشتر آدم رو تحريک ميکنه وارد بحث هايی بشه که تخصصی در اون نداره و اين خود به خود ممکنه باعث بشه آدم در تجزيه تحليل و نتيجه گيری دچار اشتباه فاحش بشه. به همين خاطر تصميم گرفتم کمتر در مورد مسائلی بنويسم که تخصصی در اونها ندارم. کلا دغدغه هام زيادند ولی متاسفانه نميشه همش رو نوشت چون ممکنه برای معدود دوستانی که اينجا رو ميخونند کسل کننده بشه.
پ.ن. بسيار ممنونم از دوستان عزيزی که پيغام گذاشته بودند و جويای حال و احوالم بودند. خوبم عزيزان. هر چند که اخيرا کمی درگيری های ذهنی ام در زندگی شخصی ام هم زياد شده ولی سعی ميکنم مقاوم باشم و کمرم رو همچنان راست نگه دارم.
Posted by عسل بانو at 15:18 | Links to this post
Labels: زندگی در انگلستان
Monday, 5 May 2008
Sunday, 4 May 2008
از اينجا و آنجا
1- وبلاگ نوشتن برام کمی سخت شده. دليلش هم رعايت قوانين و ضوابط محيط کاری هست. چون معمولا با لپ تاب شرکتی کار ميکنم و طبق قانون شرکت خواندن و نوشتن وبلاگ اگه مانع از انجام مسئوليتهايم بشه خلاف مقررات هست. کامپيوترم هنوز دانشگاهه و فرصت نشده برم بيارمش خونه که راحت وبلاگ خوانی و وبلاگ نويسی کنم. اين اسباب کشی های پی در پی از اينجا به اونجا و بعدش جابه جائی مجدد هم مزيد علت هست البته. حالا بگذريم.
2- هفته گذشته کامل دوره آموزشی در مقطع پيشرفته مرتبط با کارم بودم. سر کلاس 15نفره 9 مليت مختلف بوديم. موقع استراحت داشتم با همکارانن که رديف پشت سرم بودند بحث های زبان شناسی می کرديم. يه زوج هم بينمون هستند که آقاهه ترک قزقيزستان هست و خانمش هم ازبک هست. داشتيم چندين کلمه/اسم از جمله کلمه "ديوانه" را در زبانهای مختلف ميگفتيم. زوج محترم پرسيدند که در فارسی کلمه "ديوانه" را استفاده ميکنيم يا "مجنون". با کمی بحث و توضيح و تفسير فرق مجنون و ديوانه رو بيان کردم. بعد خانومه گفت پس واقعا "ليلی و مجنون" اسمشون بامسما هست. من که ذوق زده شده بودم گفتم آره تقريبا! ولی طرف هم اسمش مجنون بوده و هم خودش! همسرش گفت که زمانی که کشورهای عربی کار ميکرده از عربها شنيده که ليلی و مجنون مال عربهاست و ايرانيها بيخود ميگويند که ليلی و مجنون مال اونهاست! گفتم واقعيت اينه که ما شاعری به نام نظامی گنجوی داريم که ليلی و مجنون رو خلق کرده. و تا جائی هم که شنيدم ليلی و مجنون يک داستان ايرانيه. آقاهه گفت منبع اطلاعاتش رو برام می فرسته. بعدش برام اين لينک رو فرستاد! ديدم حق هم داره اونجوری حرف بزنه! حالا اگه از بين دوستانی که اينجا رو ميخونند کسی اطلاعات دقيقی داره که اين ليلی و مجنون اصالتشون کجائی بوده لطفا به ما هم بگويد و عسل بانوئی را از نگرانی همراه با خشم برهاند! سرقت ادبی داشتيم ولی اين مدليشو اونم تو ويکی پديا نديده بوديم!
بحث که به دفاع از داشته ها رسيد همکار محترم هندی با لبخند هميشگی اش گفت اصلا تا جائی که من ميدونم ليلی و مجنون هندی بودند! خنديدم و گفتم البته چون هند در زمان حيات ليلی و مجنون جزئی از خاک ايران بود حالا اين ادعای تو شايد زياد بی ربط هم نباشه! بعدشم گفتم البته که عشقولانه های فيلمهای هندی احتمالا متاثر از همين ليلی و مجنون بوده! طرف که ديگه عسل بانو مخش داغ کرده گفت حالا يه کلمه ديگه رو ياد بگيريم که خوشايندتر باشه:)
3- هوا بالاخره داره بهاری ميشه! جای همه خالی ديروز 4 ساعت با دوستم رفتم قايقراني. هوا محشر بود. اينم يه عکس از نوع قايقرانی که ما انجام می دهيم! پدالی يا پاروئی نيست!

Posted by عسل بانو at 13:14 | Links to this post
Labels: روزمره, زندگی در انگلستان
حرفهاي خاله زنکی
دوست محترمی که مدتها بود به سبب رفتارهای مشکوکش از دايره دوستان عسل بانو خارج شده بود باز مجددا به حلقه دوستان برگشته ولی خوشحال نيستم از اين بابت! دليلش هم اينه که اين دوست محترم به خاطر عدم صداقت از طرف همه دوستان ديگه طرد شده. خانمش با من درد دل کرد و کلی گله که چرا اين همه مدت از حالشان بيخبر بوده ام. با اصرار زياد اومد دنبالم و رفتم خونشون شام مهمانشون بودم. تا نيمه های شب برايم درد دل کرد که همه دوستان ديگر با اينها قطع رابطه کرده اند و به مدت يک سال هيچ کس حال و احوالی ازشون نپرسيده.
خانومه از اونهائيست که مداوم دلش برای خانواده اش در ايران تنگ ميشه و دوستان هم صحبت در اينجا براش خيلی ضروری هست. براش توضيح دادم که همه اين مدت گرفتار نوشتن تز و کارهای مربوط به ويزا و سفر ايران و اسباب کشی چندين باره بوده ام و برايم مقدور نبوده که به هيچ کس ديگری هم سر بزنم. مشکل در اين هست که دليل من واقعا درست هست. من به مدت 7-8 ماه از همه بريدم تا تزم رو به موقع تحويل بدم و کارم را هم شروع کنم. ولی از خودم بدم مياد که نميتونم حس واقعيم رو نسبت به همه داستانهائی که راجع بهشون شنيدم بيان کنم. ديگه مطمئن شده ام که اينها به يه جای کلفتی بند هستند چون طی چند ماه زندگيشون از اين رو به اون رو شد! خونه خريدن و ماشين مدل بالا و ظاهر خودشونم خيلی تغيير کرد! ماه رمضون در خونشون هميشه افطاری ميدادند و مراسم دعا و سخنرانی برپا بود! با خيلی ها تو لندن برو بيا داشتند و دارند. همين يک ماه پيش که تو خيابون ديدمشون گفت که عيد را ايران بودند و آقاهه ظاهرا هنوز از اينجا فارغ التحصيل نشده عضو هيئت علمی يکی از دانشگاههای با اسم و رسم تهران شده! اگه بورسيه وزارت علوم بود پذيرش اين مسئله راحت بودولی ايشون تا جائی که من از خودشون شنيده ام با کمک مالی يه مؤسسه انگليسی اومدند اينجا.
از همه اين حرفهاي خاله زنکی که بگذريم تصميم دارم باهاشون همچنان در تماس باشم چون خيلی تنها هستند و از طرفی هم نمی تونم براشون توضيح بدم که چرا دوست ندارم باهاشون رفت و آمد کنم! اين از مشکل اول! مشکل اساسی اينه که من اصولا از اينکه دوستانم شغل و مقامی در خور شأن و شخصيتشون داشته باشند خيلی خوشحال ميشم و می دونم در ايران افراد لايق اگه بخواهند را قانونی را بروند تقريبا غير ممکنه که شغل آبرومندانه و درخور شأنشون رو پيدا کنند. حالا اين آقا چه جوری با يه سفر دو هفته ای اونم تو تعطيلات نوروز تونستن مراحل اداری استخدام و هيئت علمی شدنشون رو انجام بدهند؟ از خودشون پرسيدم با لبخند برادر به خواهر من من کنان گفت کار درست باشی خدا جور ميکنه ديگه!
پس اين خدا چرا به دوستان ما که هم لياقتش رو دارند و هم کارشون درسته کمک نمی کنه! عدالت يعنی اين؟
Posted by عسل بانو at 13:05 | Links to this post
Labels: روزمره
Sunday, 27 April 2008
افزايش ظرفيت توليد نفت خام، بهای نفت خام و خط فقر
خبرگزاري فارس: وزير نفت گفت: در سه سال اخير شركت ملي نفت ايران علاوه بر جبران افت فشار ميادين 200 هزار بشكه افزايش توليد داشته است.
خواندن اينگونه اخبارها شايد برای عده ای خيلی خوشايند باشه و به به و چه چه راه بيندازند که مرحبا به توان توليدی شرکت ملی نفت و اينگونه حرفهای دهن پرکن! ولی به عنوان يکی از کارشناسان ارشد در زمينه انرژی بايد تسليت بگم خدمت دولتی که با وجود سه برابر شدن قيمت هر بشکه نفت در سه سال اخير و همجنين افزايش دويست هزار بشکه توليد روزانه به جای اينکه کشور را آباد کنه جمعيت زير خط فقر همچنان با شتاب وحشتناکی رو به رشد است و ممملکت هم روز به روز در افکار جهانی منزوی شده و به قعر آمار کشورهای توسعه نيافته سقوط ميکنه.
پ.ن.1 معمولا وقتی کسی راجع به آمار و ارقام در حوزه نفت و گاز اشاره ميکنه پسنديده است که واحد اعداد رو درست بيان کنه! مثلا آقای مهندس نوذري، وزير محترم، بايد بگويند : در سه سال اخير شركت ملي نفت ايران علاوه بر جبران افت فشار ميادين 200 هزار بشكه افزايش توليد روزانه (در روز) داشته است. اينطوری ميشه با يه حساب سرانگشتی متوجه شد که درآمد نفت در روز چقدر افزايش داشته!
پ.ن. 2 قيمت مبادله شده نفت در بازارهای جهاني:

Posted by عسل بانو at 12:18 | Links to this post
Friday, 25 April 2008
توهين به شعور رأی دهندگان
اصولا نه سر پيازم و نه ته پياز! و ابائی هم ندارم که بگم طرف هيچ جنبش سياسي، چه اصول گرا، چه رايحه خوش بوی خدمت, چه اصلاح طلب، چه جبهه دوم خرداد، چه حزب مشارکت، و بگير و برو نيستم. چون معتقدم همه اينها سر و ته همون يه پيازی هستند که من احساس تعلقی بهش ندارم! ولی بعضی وقت ها خواندن بعضی مصاحبه ها بدجوری من رو به فکر می بره. چون کم کم داره برام ثابت ميشه که اکثر نماينده ها دنبال منافع شخصی و حزبی هستن تا اجرای مسئوليت تعريف شده شان در قانون اساسي!
تا جائی که می دونم کانديداها حق ندارند برای مردم تعيين تکليف کننند که به کی يا چه گروهی رأی بدهند. اين نه تنها نقض آشکار قانون اساسی می باشد بلکه توهين به شعور رأی دهندگان هم هست! کسی که واجد شرايط رأی دادن هست حتما از نظر عقلی و شعور اجتماعی به جائی رسيده که درک کنه به کی بايد رأی بده.
يه تيکه از اين توهين به شعور مردم توسط کانديدائی به نام حسين فدايي که در وبسايت فارس نيوز اومده رو ميگذارم اينجا. قضاوتش با افکار عمومي!
ما از ملت شريف ايران تقاضا ميكنيم كه به فهرست 11 نفره جبهه به صورت كامل راي دهند زيرا اگر مردم به فهرست ناقص راي دهند ممكن است افرادي اكثريت آراء را بدست آورند كه ما احساس فكر و انديشه آنها را نپسنديم يعني در واقع نتيجه راي دادن به فهرست ناقص يك نوع كمك به رقيب خواهد بود و در اين راستا جامعه روحانيت مبارز تهران و شخص آيت الله مهدوي كني با مواضع و توصيههاي خودشان مكرر تاكيد بر حمايت از جبهه متحد اصولگرايان و راي دادن به فهرست كامل كردهاند.
راستی تا يادم نرفته يکی به من بگه چندتا جناح تو ايران داريم؟ شايد نکير و منکر شب اول قبر ازم پرسيد بلد باشم! از بس که هر کی از راه رسيده حزب راه انداخته و شير تو شير شده ديگه حتی نمی دونم چی به چيه!
Posted by عسل بانو at 21:48 | Links to this post
